قهرمان ميرزا عين السلطنه
408
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
ترس باران وداع كرده روانه شديم . آنها به ملك خرابه رفتند . دو ساعت كشيد تا به ده دخان رسيديم . اينجا آخر خاك همدان و اول خاك بيات و خلج است . شريف خان پيدا شده غلطى در خاك همدان زده ماچى كرده وداع كرد . امروز از گردنهء قپلانتى كه يك فرسنگ تا ملك خرابه است گذشتيم . تا آنجا الوند نمايان بود و سفيد از برف شده بود . آنجا ايستاده قدرى تماشا كرديم و از آن به بعد ناپديد شد . مدتى بود كه در دامنهء آن كوه عظيم گذران مىكرديم . لله الحمد خوش گذشت . تا ديروز برف نداشت از باران ديشب برف زده بود . وارد منزل شديم . جاى خيلى كثيف بدى بود . به هر خانه سر كردم يكى از يكى بدتر و كثيفتر . اطاقى مثل زاغه جاى ما را قرار داده بودند . حياط آنقدر بد بود كه يك نظر نگاه نمىشد كرد . آفتابگردان را بيرون زده رفتيم نشستيم . هوا ابر شد . ده دقيقه تگرگ آمد ، بعد صاف شد . به شدت رعد و برق بود . كمى پياده راه رفتم . لابد شب به همان اطاق كه مثل زاغه بود رفتيم . از بس كه تعريف اينجا را كرده بودند من شوق ديدارش را كردم . ملك خرابه بسيار بهتر بود ، خصوصا جناب هم بود و صحبت مىكرد . بهر جهت رفتيم و نشستيم . باران سرگرفت ، تا ساعت چهار و پنج اتصالا باريد . آنى ساكت نشد . آقا حسين ناظر اسمعيل كه در عمارت حكومتى قهوهچى بود آشپز روانه كرده و بسيار خوب غذا درست كرده بود . خيلى بهتر از على آشپز پخته بود . الحمد لله همه باروبنه تا اينجا سلامت وارد شده است . اسبها را زحمت كشيده خوب چاق كرده بوديم ، اما تا طهران يقين لاغر خواهند شد و عليمردان چيزها خواهد گفت . هفت ساعت راه آمديم . وقت آمدن من از ملك خرابه به شهر همدان دوازده ساعته رفتم . از زره تا دخان هفت فرسنگ است . نوبران - بيوران - چمرين پنجشنبه يازدهم ربيع الاول - صبح دو ساعت از دسته گذشته سوار شديم . باران ديشب زمين را گل كرده بود . باروبنه دير راه افتاد . هوا سرد بود . به جاده افتاده اسب تكهجيران تند و خوب راه مىرفت . كره من و كره تولو خان پايشان « خامباد » آورده . گفتم خيلى آرام ببرند . هيچ راه شكار نداشت . از باروبنه گذشتيم . سه ساعت كشيد تا به ده نوبران رسيديم . پائين ده در باغات ناهار افتاديم . انگورها را چيده بودند . حسين به زحمت چند خوشه پيدا كرد . گفتند يك نفر از آدمهاى ضياء الملك در نوبران حبس است ، با چند نفر ديگر دزدى كرده و يك آدم كشتهاند . يك ساعت توقف كرده ساعت شش سوار شديم . آفتاب گرم بود ، اما نسيم خنك مىكرد . تمام راه نظرم بود . مواقعى كه اسبها وامانده و زحمت داده بودند تمام ديده شد . چاپار دولتى آمد و گذشت . باز از بنه رد شديم . اسبها تمام تند راه هستند ، ما هم نمىگذاريم از راه خودشان بدزدند و تند مىرويم . زمين صاف آبادى مزلقان چاى دست راست پيدا بود . باغات زياد داشت . نزديك جاده آبادى نبود . بعضى جاها شاهسون چادر زده بود . در باغات بيوران چايى افتاديم تا بارها گذشته به منزل بروند . سنجد خوبى داشت . چايى مزه كرد . دو ساعت و ربع به غروب مانده سوار شديم . يك ساعت و ربع به غروب مانده